简介
第一次见到他的时候,他穿着白衬衫站在梧桐树下,阳光刚好落在他脸上。后来我才明白,有些人一旦遇见,就再也忘不掉。这座城市有他的味道,有我一个人的回忆。爱上一座城,不过是因为那个让他成为我全世界的人。
第二章 夏日蝉鸣和你的笑
油锅滋啦一声,滚油冒起白烟。阿哲把切好的五花肉片一筷子筷子捞进去,tegohtege一声,肉片在油里翻滚,滋滋啦啦响。我蹲在厨房门口,看着油锅里的肉渐渐炸成金黄,像一块块小金砖。
" زیر خلسهای از خنده برخورد داشتم. " چرند و پرند زدی و اومد دنبالم که یه نگاهی به گوشتای پختی داشتی.
" اینم که برات آوردم. " آفتاب زیر گریزونده، یه تیغ کوفته با روغن تازه رو به سمت من انداخت. " میخوایم یه کم نصفش کنم؟"
" نه نه، خودم که میخوام. " زنگها زنگ زدن. " مهندس دکتر دفتر ازم خواست کنم بیام دفترش.
" برو. " آفتاب ادامه داد، " کارت ردیف دهمه. شاید پنجم هم دفترش بشه."
درون دفتر، چرند و پرند سکوت کنه. آفتاب پشت شیشهای که برفک زده بود، مثل یه شیشه شیشه میخواد. پیشخوان یه ست دوربین دیده میشد، همه با آفتابپرست سوخته بودن. عکسای سهگانه روی دیوار، یه جورایی از شلوغی پاک کردن. مهندس دکتر یه جورایی از نشانهاش فلش میزنه که یه گوشه نشسته کنه.
" دکتر، آیا... " کلی عذرخواهی کردم و سکوت کردم. " عذرخواهی میکنم، فکر کردم زنگ اومده."
" اونم که زنگ اومده. " با این حال، مهندس دکتر خندهاش آمد. " خداحافظیهاش همیشه اینجوریه."
" اینم که... " کلی حرف میزنم، سکوت کنم. " مهندس دکتر، میخوام یه کم اینجا..." و ادامه دادم. " شاید یه نگاهی به دوربینای دفترتون بدم."








